محمد خزائلى
101
شرح بوستان ( فارسى )
چو بشنيد داناى روشن نفس ، * به تندى برآشفت : كاى تكله بس طريقت ( 1 ) بجز خدمت خلق نيست * به تسبيح و سجاده و دلق ( 2 ) نيست تو بر تخت سلطانى خويش باش * به اخلاق پاكيزه درويش باش به صدق و ارادت ميان بستهدار * ز طامات ( 3 ) و دعوى زبان بستهدار قدم بايد اندر طريقت نه دم * كه اصلى ندارد دم بىقدم بزرگان كه نقد ( 4 ) صفا داشتند ، * چنين خرقه ( 5 ) زير قبا ( 6 ) داشتند حكايت ( 10 ) [ شنيدم كه بگريست سلطان روم . . . . ] شنيدم كه بگريست سلطان روم ، * بر نيكمردى ز اهل علوم